1-قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این باران است که باعث رشد گلها می شود نه رعد و برق !!!!

پورتال گروه اینترنتی ونداکلیک


هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه باران
وزیر نفت با انتقاد دوباره از وضعیت شرکت‌‌های خودروساز در تولید خودروی گران و با مصرف سوخت بالا، شرط عرضه بنزین 2000 تومانی را تولید خودروی کم مصرف اعلام کرد و گفت: دستور توقف تولید بنزین پتروشیمی را صادر کردم.بیژن زنگنه در یک گفتگوی زنده تلویزیونی در شبکه یک سیما با اشاره به ساخت و راه اندازی بزرگترین مجتمع پالایش میعانات گاز...


خواندن ادامه...
بنزین و داستان 2000 تومانی شدن آن

داستان کلید کعبه چیست؟

تاریخ: 28 بهمن 1392 - توسط: elham - موضوع: خبرها, فرهنگی
فارس: خانه کعبه همواره به عنوان قبله مسلمانان شناخته شده و هر ساله همزمان با موسم حج تمتع و عمره بیش از گذشته به کانون توجه رسانه‌های جهان تبدیل می‌شود، ولی شاید کمتر کسی درباره کلید این خانه و کلید‌دار آن اندیشیده باشد.*تعویض کلید کعبه به دلیل زنگ‌زدگی/ نگهداری کلید کعبه توسط یکی از خانواده‌های عرب برای 1400سالکلید خانه کعبه که به دلیل خرابی و ...


خواندن ادامه...
داستان کلید کعبه چیست؟

داستان های واقعی از زندگی

تاریخ: 11 اردیبهشت 1392 - توسط: elham - موضوع: روانشناسی, مشاوره خانواده
خواندن داستان‌هایی از زندگی‌های واقعی می‌تواند از بسیاری جهات آموزنده باشد؛ داستان زندگی و اشتباهات آد‌م‌هایی که در همین شهر زندگی می‌کنند و از همین هوایی که ما نفس می‌کشیم تنفس می‌کنند؛ زندگی‌ای که زمین تا آسمان با ما متفاوت است. تصمیم گرفتیم تا چند نمونه از چنین داستان‌هایی را تقدیم...


خواندن ادامه...
داستان های واقعی از زندگی

داستان سوء‌ تفاهم بهداد و فدراسیون

تاریخ: 5 اردیبهشت 1392 - توسط: vanda - موضوع: خبرها, ورزشی
فارس: حسین توکلی با اشاره به طرف‌شدن هر چه سریع‌تر سوء تفاهم بین بهداد و فدراسیون افزود: بهداد سلیمی سرمایه گرانبهایی برای فدراسیون و از بهترین وزنه‌برداران کشور است که تا چند سال دیگر می‌تواند برای کشورمان در المپیک افتخار آفرینی کند.حسین توکلی بعدازظهر امروز در مجمع سالانه هیئت وزنه‌برداری در ساری افزود: مازندران همچون کشتی قطب وزنه‌برداری در ...


خواندن ادامه...
داستان سوء‌ تفاهم بهداد و فدراسیون
دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه...


خواندن ادامه...
مامان ِ مهربونم (داستان کوتاه)
همیشه به دنبال دانستن بعضی چیزهای جالب هستیم . مثلا خواندن کتاب رکوردهای گینس که در مورد ” ترین ها ” هست همیشه جالب است . اما گاهی اوقات کسب اطلاع از داستان های پنهان در پشت برندهای مطرح تجاری نیز می تواند برای اکثر افراد جالب باشد . در این مطلب قصد داریم تا داستان انتخاب نام ۱۳ برند مطرح صنعت بازی های کامپیوتری را با هم بخوانیم ...


خواندن ادامه...
داستان انتخاب نام ۱۳ برند مطرح صنعت بازی های کامپیوتری
شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم."مرد بیکاری برای آبدارچی شدن در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.رئیس بخش گزینش با او مصاحبه کرد و کارش را پسندید. سرانجام به او گفت: &...


خواندن ادامه...
آبدارچی میلیاردر (داستان کوتاه)
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر ک...


خواندن ادامه...
دخترک و شکلات (داستان)

داستان تریومف

تاریخ: 13 اسفند 1391 - توسط: ehsan - موضوع: گالری تصاویر, اتومبیل و موتور سیکلت
در روزگاری نه چندان دور فرهنگ‌های مختلفی بر صنعت خودروسازی چهار گوشه جهان حاکم بودند. در حالی که خودروسازان آمریکایی در دهه شصت میلادی بی هیچ محدودیتی از نظر وزن و ابعاد؛ شکوه ، عظمت، قدرت و راحتی را جست‌و‌جو می‌کردند، در قاره اروپا، ایتالیایی‌ها به ساخت خودروهای اسپرت می‌پرداختند، آلمانی‌ها نمونه&zwn...


خواندن ادامه...
داستان تریومف
فصل بهار بود. مورچه کوچولو همراه بقیه مورچه ها مشغول جمع آوری آذوقه برای زمستان بود. از صبح تا شب کار می کرد تا برای روزهای سرد و برفی غذا جمع کند.بالای درختی که نزدیک خانه مورچه کوچولو بود، گنجشک زیبایی زندگی می کرد. او از آمدن بهار خوشحال بود و از یک شاخه به شاخه دیگر می پرید، آواز می خواند و شادی می کرد.یک روز گنجشک مورچه را در حال کش...


خواندن ادامه...
داستان جیک جیک مستون
زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین.زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول،...


خواندن ادامه...
زرافه کوچولو و آرزوهایش (داستان)
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه
کوتاهترین داستان عشقیروزی مردی از یک دختر پرسید:آیا با من ازدواج می‌کنی؟دختر جواب داد: نهو از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ...


خواندن ادامه...
چند داستان کوتاه و خواندنی
دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داشتو فقط یکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنین گفته بود« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینمعروس حجله گاه تو خواهم شد »***و چنین شد که آمد آن روزیکه یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید...


خواندن ادامه...
نابینا و معشوقه اش- داستان کوتاه
سالها پیش زمانی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستانی مشغول کار بودم با دختری بیمار به نام "لیزا" اشنا شدم که از بیماری نادری رنج میبرد...ظاهرا تنها شانس بهبود او گرفتن خون از برادر 7 ساله اش بود......چرا که ان پسر نیز قبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود...پزشک معالج وضعیت بیماری "لیزا" را برای برادر هف...


خواندن ادامه...
لیزا (داستان کوتاه)
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کن...


خواندن ادامه...
دانه ی کوچک (داستان)
در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود. اما برادرش «تاج» قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد، به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. ...


خواندن ادامه...
غرور (داستان)
ابر برحسب ها: غرور داستان, غرور, داستان
توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا ...


خواندن ادامه...
بزغاله ی خجالتی (داستان کودکانه)
Go Top