وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانوادهای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود، به خوبی در خاطرم مانده است. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید، ولی هر وقت که مادرم با ت...
بسیار شیكتر و به روز تر از آن بود كه به نظرت بیاد خودش هم مجروح جنگیه! آن هم چه مجروحی؟؟ درست حسابی جانباز....اما مگه باور میكردی؛ شیك و خوش قیافه و با اطلاعات؛ دكترا داشت و استاد بود نگاهش كه میكردی فكر میكردی همین الان میخوان باهاش مصا...
مرد موقع بازگشت به اتاق خواب گفت :« مواظب باش عزیزم ،اسلحه پر است »
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت :«این را برای زنت گرفته ای ؟»
« نه ، خیلی خطرناک است ، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم .»
...
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد.
به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ ...
هلمن هانت تصویری زیبا را ترسیم می کرد که در آن حضرت مسیح هنگام نیمه شب در باغی ایستاده بود ، در یک دست فانوسی داشت و با دست دیگرش بردری می کوبید. یکی از دوستان هنرمند به او گفت ...: هلمن در تابلو تو یک اشتباه وجود دارد . دری که نقاشی کرده ای...
خراشهای عشق خداوندچند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.مادر وحشتزد...
آفتاب بیگرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشههای در، روی میز و نیمکتهای زرد رنگ خطمخالی کلاس و لباسهای خشن خاکستری شاگردها میتابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تکوتوک برگهای زغفرانی چنارهای خیابان و باغ ب...
- الو سلام بابا!/ - سلام دختر گلم! خوبی؟ چیزی شده؟- نه بابا فرزان! چهطور مگه؟- هیچی ! تو فقط وقتی اتفاقی میافته به من زنگ میزنی.- نه. الان هیچ اتفاقی نیفتاده. کی میآی خونه؟- حدود ساعت 6 میآم. پرسیدم چیزی شده؟- چرا گیردادید که چیزی شده باشه؟- ...
همیشه توی زندگیام بهار بود، اما تو نبودی. حالا بهار هم هست و تو هم هستی. حالا که تو هستی، بهار بهارتر است. نه این که فکر کنی این را از سر ذوقزدگی میگویم. از سر این که نمیتوانم هیجانم را از حضور تو قورت بدهم! نه! اینطور نیست. این را می...
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت ...در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گ...
دکتر «اف.اف. جانی تابلو» در گفت و گویی اعلام کرد هر که بامش بیش برفش بیشتر. او در اینباره توضیح بیشتری نداد. اما کارشناسان دانشگاه «میشیگاوا» با به دست آوردن اطلاعات محرمانه از گاوصندوق دکتر اف. اف. جانی تابلو متوجه شدند که هر قدر دماغ آدم ها د...
هر بار که چشمم به بادکنکهای رنگی میافتد، موش کوچک و بدشکلی روحم را میجود. دستم را در روحم میکنم و این موش جونده موذی را بیرون میآورم، نگاهش میکنم و با حرص به خودم لعنت میفرستم. موش بدجنس روح من همیشه زنده است و امروز ده ساله میشود.کلاس او...
معمولاً، وقتی که مغازهی خواربار فروشی خالی است و تنها چیزی که آدم میشنود وز وز مگسهاست، به آن مرد جوانی فکر میکنم که هیچوقت اسماش را نفهمیدم و دیگر هیچ کس در شهر از او یاد نکرد. به دلایلی که نمیتوانم توضیح دهم، همیشه او را همانطوری که اولی...
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3...
روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی که عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان بود، هدیهای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو میشناخت. دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان. آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال میگشودند گوی...
مادرم، وقتی کودک بودیم، برای ترساندن ما در شب، تا آن که بخوابیم و او جان کندن شبانه اش را آغاز کند، برای روفت وروبِ ریخت وپاش روزانهمان، ما را از موجودی میترساند که چون سایه ای ما را از پشت پنجره میپایید و مراقب تمامی رفتارمان بود تا بخوابیم: ...
وقتی بابام کوچیک بود، صبح زود بود و جمعه بود. بابای بابام داشت لباسهای تمیز خودش و بابام رو توی ساک میگذاشت و آماده حموم رفتن میشد. بابام هم داشت مثل فنر توی اتاق بالا پایین میپرید و هی حمموووم حمموم میکرد.آخه حموم عمومی جایی بود که بابام ...
عشق و ازدواج !!!! ...یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی...
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود ظرفی پر از شیربرنج در ...
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت وآنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد...