ای کاش با عشق نمی آمدیتا با دلزدگی برویای کاشدوستانه می آمدیتا سلامی بگویی... احوالی بپرسیدرددلی بکنیچای نعناع بنوشیسیگاری با دود سبز بکشیبوسه ای گرم بر گونه ام بزنیو بروی...حال که اینچنین سرد می روییادت باشد چیزی به جا نگذاریمبادا برگردی ...
یادت باشه که دنیا با تو آغاز می شودروز با تو و خورشید با تو گرما می گیردنسیم با بوی خوش تو جاری می شودو بهار برای تو خود را می آرایدیادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیردو پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانندوقتی نگاه می کنیچشمی هست که تو را ...
روزي از اين شهر خواهم رفت و يكباره آنرا با تمام خوبي ها و بدي هايش ترك خواهم گفت . . . برای دیدن متن کامل این متن ادبی بر روی (ادامه مطلب) کلیک کنید....