
اولین نگاهت آن قدر برایم شیرین بود
که گویی روح فرهاد در من دمیده باشند…
من قهرمان افسانه عاشقانه ای شدم
که پایانش را نمی دانستم
هرشب
در اوج تنهایی
به اندازه عظمت بیستون برایت گریستم…
و اکنون
وقت آن شده است که شیرینی نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرین خداحافظیت را بنوشم
روح فرهاد کم کم از وجود من می رود
و هر بار بخشی از وجود مرا نیز با خود می برد…
امشب حال عجیبی دارم
خوابم به چشمانم نمی آید
که ناگهان
صدایی به گوشم زمزمه می کند:
"بخواب٬ امشب آخرین شب تنهاییست"
چشمانم را می بندم
صدا٬ صدای شیرین بود…




