برگی سبز بودم در خانه دل خویش
به یك نگاه خشك شدم
همان زمان كه فهمیدم عشق چیست
خواستم فریاد بزنم
دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم
مادرم با آن دست های مهربان
پدرم با آن نان گرم هر روزش
خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش
برادرم هم بازی هم خون هم آوازم
زندگی
آه
دختری كه در جستجوی علم بود و فردایی که امروز می بینی
چه از دیروز هم هیچ تر بوده
زندگی هر صبح
قهوه ی تلخی گشت برایم قهوه ای
که در فنجان فال تو هست اینك
به دنبال شبی آرام
می گردد
به دور قاشقی کوچک
به نام ساعت و ساعت
و این در گذر بودن
چه اندازه پیچیده
چو نان فال من و عشقم
که انگار آن ته فنجان به تلخی
خنده ما خنده است و سیاه
به یك نگاه خشك شدم
همان زمان كه فهمیدم عشق چیست
خواستم فریاد بزنم
دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم
مادرم با آن دست های مهربان
پدرم با آن نان گرم هر روزش
خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش
برادرم هم بازی هم خون هم آوازم
زندگی
آه
دختری كه در جستجوی علم بود و فردایی که امروز می بینی
چه از دیروز هم هیچ تر بوده
زندگی هر صبح
قهوه ی تلخی گشت برایم قهوه ای
که در فنجان فال تو هست اینك
به دنبال شبی آرام
می گردد
به دور قاشقی کوچک
به نام ساعت و ساعت
و این در گذر بودن
چه اندازه پیچیده
چو نان فال من و عشقم
که انگار آن ته فنجان به تلخی
خنده ما خنده است و سیاه






محدثه
nnnnnnnn