یه دبیر تاریخ داشتیم تو دبیرستان که همیشه می گفت:
"خوشبخت کسی که گوساله بدنیا امد و گاو از دنیا رفت."
اون موقع به این حرفش می خندیدیم اما حالا که بهش فکر
میکنم می بینم همچینم پر بیراه نگفته.
یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه
یه وقتایی که با همه پابندیم دستم به جایی بند نیست
یه وقتایی که قاط میزنمو از خودم شاکیم
یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در ارم اما مجبورم خودمو اروم نشون بدم
یه وقتایی که ادمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن
یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم
یه وقتایی که دیگرون حرفا و کارامو اونجور که میخوان تفسیر می کنن
یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق اما بقیه نمیخوان بفهمن
یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه اما انگ خودخواهی بهم میزنن
یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم اما ازم سو استفاده می کنن
یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم اما انگ سادگی بهم میزنن
یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن
یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم دوس دارم خودم باشم
یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم وباهاشون کنار بیام
یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه اما نمی تونم بگم
یه وقتایی که بغض گلمو گرفته و داره خفم میکنه اما بایدخودمو بی تفاوت نشون بدم
و خیلی وقتای دیگه از ته دل ارزو میکنم :
" کاش من گاو بودم..."